محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2745
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و همه مىگفتند : « ما را از اينجا ببر كه به خدا بيم داريم كه ما را ميان عشايرمان بگيرند . » مستورد به آنها گفت : « مگر نمىدانيد كه سر عبد القيس مانند ديگر سران عشاير كه ميان عشايرشان سخن كردهاند با آنها سخن كرده . » گفتند : « چرا به خدا مىدانيم » گفت : « اما صاحب خانهء من چيزى به من نگفته » گفتند : « به خدا از تو شرم كرده » گويد : پس مستورد سليم را پيش خواند كه بيامد و گفت : « اى ابن محدوج ! شنيدهام كه سران عشاير ميان عشاير خويش به سخن ايستادهاند و دربارهء من و يارانم سخن آوردهاند . كسى ميان شما به سخن ايستاده كه چيزى از اين باب بگويد ؟ » گفت : « آرى ، صعصعة بن صوحان ميان ما به سخن ايستاد و گفت : هيچكس از آنها را كه در طلبشان هستند پناه ندهيم . و بسيار سخن كردند كه من نخواستم براى شما بگويم مبادا گمان بريد حضور شما براى من ناخوشايند است . » مستورد گفت : « حرمت ما بداشتى و نكو كردى . ان شاء الله از پيش تو مىرويم . » سليم گفت : « به خدا اگر ترا در خانهء من بجويند ، تا من زنده باشم به تو و هيچيك از يارانت دست نمىيابند . » گفت : « خدا ترا از اين ، محفوظ بدارد » گويد : آنگاه مستورد كس پيش ياران خويش فرستاد و گفت : « از اين قبيله برويم مبادا مسلمانى ندانسته به سبب ما به محنت افتد » كسان ديگرى نيز چنين رأى داشتند . قلعه اى را وعده گاه كردند و دسته هاى چهار و پنج و ده آنجا رفتند و سيصد كس آنجا فراهم آمدند . آنگاه سوى صراة رفتند و شبى آنجا ببودند .